فردیناند دو سوسور   F.de Saussure

(زاده ۱۹۱۳ درگذشته ۱۸۵۷) زبان‌شناس سوئیسی، در شهر ژنو زاده شد. او پژوهش‌های خود را به دو زبان فرانسه و آلمانی انجام می‌‌داد. او با نگرش به ساختار زبان به عنوان اصل بنیادین در زبانشناسی، آن را شاخه‌ای از دانش عمومی دانست. عموما سوسور را پدر زبانشناسی قرن بیستم می دانند.

 

کارها در زبانشناسی

اثر اصلی او به نام دروسی در زبان‌شناسی عمومی (Cours de linguistique générale) در سال ۱۹۱۶ و پس از مرگ سوسور به‌وسیله شارل بالی و آلبرت سشهای برپایه یادداشتهای سر کلاس درس به چاپ رسید. این کتاب خیلی زود به منبع مهمی برای زبانشناسان ساختارگرا سدهٔ بیستم تبدیل شد.

سوسور بر خلاف زبانشناسان پیش از خود که بیشتر از دید تاریخی یا به عبارتی درزمانی (diachronic) به بررسی زبان‌شناسی می‌‌پرداختند تمرکز خود را بر جنبهٔ هم‌زمان آن می‌‌گذارد، به دیگر بیان ساختار زبان را در بازه‌ای از زمان می‌‌سنجید.

نظريات:

نيمة دوم قرن بيستم را نيمة خلق تئوريها دانسته‌اند. به عنوان مثال مي‌توان از ظهور نظرية «ساختارگرايي» در زبان شناسي،.
مهم‌ترين نظريه‌اي كه در زبان شناسي ايجاد شد و بسياري از علوم، همچون ادبيات، جامعه شناسي، روان شناسي و ... را تحت تأثير قرار داد، نظرية ساختارگرايي است كه توسط فرديناند دو سوسور زبان شناسي سوئيسي بيان شد. يكي از محصولات اين نظريه تمايز ميان زبان و گفتار است،

(Langue) و گفتار (parol) اما مهم‌ترين بخش اين نظريه، توصيفي بود كه سوسور از «نشانه» ارائه داد كه خود مبناي دانش جديد «نشانه‌شناسي» قرار گرفت
سوسور نشانه را رابطة ميان دال و مدلول تعريف كرد.

سوسور اين نظريه را مطرح کرد که هدف مطالعات زبان شناختی توجه به نظام زيربنايی قرارداد ها ست (واژه ها و دستور زبان) که به موجب آن نشانه ( واژه- واحد اصلی معنا ) می تواند معنا داشته باشد. نشانه شامل دال و مدلول است.دال تصوير واژه است، چه آوايی چه بصری و مدلول مفهوم ذهنی آن. سوسور به تمايز يک نام و يک شئ اشاره نمی کند بلکه به تمايز ميان تصوير واژه و مفهوم آن اشاره دارد.
اولين اصل نظريه سوسور اين است که نشانه (دال و مدلول) اختياری ست؛ زبان های مختلف نه تنها دال های متفاوتی را مورد استفاده قرار می دهند بلکه دنيای محسوسات را به شيوه ی خود تقسيم بندی می کنند (اختياری بودن نشانه در سطح مدلول) پس زبان تنها يک روند نام گذاری ساده نيست که از طريق نام گذاری اشيأ و مفاهيمی عمل کند که هر يک وجودی با معنای مستقل (هستی های از پيش موجود) دارند. (استدلال اين است که اگر اين گونه بود برای واژه ها معادل های دقيق معنايی در زبان های مختلف می داشتند) از نظر سوسور زبان نظامی از تمايز ها ست که در آن هر واژه تنها با توجه به آن چه نيست معنا دارد.(غذا - غير غذا،نظام تقابل های دو دويی).
سوسور تمايز ديگری نيز ميان دو جنبه ی هم زمانی و در زمانی زبان قائل می شود. "هم زمانی" جنبه ساختاری زبان را مطرح می کند (نظام در يک لحظه ی خاص) و "در زمانی" به تاريخ زبان می پردازد (تغييراتی که در طول زمان در قرارداد های زبانی به
وجود آمده).

زبان شناسی و بخصوص آموزش های زبان شناسی سوئیسی فردیناند دوسوسور تأثیر بسزایی بر نظریات
ادبی در قرن بیستم داشته است . سوسور معتقد بود که زبان شناسی باید از بررسی « در زمانی » زبان ، یعنی
بررسی چگونگی تحولات تاریخی زبان فراتر رفته و به بررسی « هم زمانی » بپردازد ؛ یعنی زبان را در
حکم نظامی که در یک سطح زمانی عمل می کند تلقی کند . او زبان را به دو سطح « زبان » یعنی آن نظام
زیرساختی که ناظر بر کاربرد زبان است و گفتار یعنی زبان آنگونه که در واقع و در عمل به کار گرفته می
شود تقسیم کرد . بنیاد ساختار « زبان » آن است که کلمات نشانه هایی اختیاری اند ؛ یعنی تقریباً کلیه ی این
نشانه ها بر مبنای نوعی قرارداد تعیین می شوند . پس معنا حاصل ارجاع کلمه به جهان خارج ، و یا به افکار
.و مفاهیمی که در جهان خارج از زبان وجود دارند نیست ؛ بلکه حاصل تمایز بین خود نشانه های زبانی است
( تأکید سوسور بر زبان در حکم یک نظام دلالت هم زمان بود با تحولاتی در نقد صورتگرایانه ( فرمالیستی
.آموزش های سوسور بر طرفداران رویکرد صورتگرایی در ادبیات تأثیر در خور توجهی داشته است
شاید بتوان گفت نخستین کسانی که تحت تأثیر چنین نگرشی به زبان ، از منظری تازه به ادبیات نگریستند
صورتگرایان روس بودند . اینان اساساً به بررسی ساختار ادبیات
می پرداختند ، با « چونی » ادبیات ، یعنی با ماهیت متمایز ادبیات به عنوان شاخه ای از هنر سر و کار داشتند
و نه با چیستی اش . بدیهی است که این خصیصه های متمایز ، ساختاری را در خود اثر می جستند و نه در
پدید آورنده ی آن ، شعر را می کاویدند و نه دنیای شاعر را . پس صورتگرایان روس توجه خود را به کاربرد
متمایز زبان معطوف کردند و بر این نکته پا فشردند که واژگان ، شعر را می سازند

كتاب «تحلیل انتقادی گفتمان » نوشته دكتر فردوس آقاگل‌زاده در نشست نقد و بررسي كتاب شهر كتاب  با حضور مؤلف، دكتر محمدجواد غلامرضا كاشي و دكتر محمد دبيرمقدم مورد تحليل و نقد قرار گرفت اشاره به سه انقلابی که در تاریخ زبانشناسی رخ داده‌است و همچنین انقلاب چهارمي که برخی به آن باور دارند، خاطر نشان کرد: آنچه به عنوان شروع انقلاب اول در تاریخ زبانشناسی ثبت و ضبط شده، به 1786 باز مي‌گردد و خطابه معروف حقوقدان انگلیسی، ویلیام جونز، که وقتی متون سانسکریت را با فارسی باستان و لاتین مقایسه کرد، شباهت‌های فراوانی بین این متون یافت و معتقد شد که این زبان‌ها از یک منشا واحدی که زبان هند و اروپایی مادر است، سرچشمه گرفته‌است. این شروع انقلاب اول در تاریخ زبانشناسی‌است.

متعاقب آن بحث سرنوشت زبان‌ها، خانواده زبان‌ها و اینکه این زبان‌ها از چند گروه سرچشمه گرفتند، شروع شد و این اولین انقلاب در تاریخ زبانشناسی ذیل عنوان «تاریخ‌گرایی» مطرح شده‌است. در این دوره نگاه زبانشناسان معطوف به تحولات تاریخی و به اصطلاح "در زمانی" بود و تبیین هر پدیده زبانی را با توجه به گذشته مي‌دیدند.

انقلاب دوم در تاریخ زبانشناسی با آرای دو سوسور آغاز مي‌شود. زبانشناسی سوسور واکنشی به تاریخ‌گرایی و انقلاب نخست بود. سوسور پایه‌گذار ساخت‌گرایی‌است. آنچه سوسور در این بحث مطرح مي‌کرد، توجه به وضعیت هم‌زمانی است نه تبیین‌های تاریخی. اما جوهره بحث سوسور مبتنی بر مفهوم نشانه است. نشانه از نظر سوسور واژه است و به یک معنا زبانشناسی سوسوری، واژه بنیاد است. او از دال و مدلول که دو بخش عمده نشانه هستند، صحبت مي‌کند. سوسور زبان را نظامي از نشانه‌ها مي‌داند عمده فعالیت‌های زبانشناسی در دوره ساخت‌گرایی که به نیمه اول قرن بیستم مربوط مي‌شود به صرف یا ساخت واژه و نظام واجی و آوایی توجه داشت. البته در این دوره در مکتب پراگ زبانشناسی متن مطرح شد. پس طلایه‌ای از تحلیل گفتمان در مکتب پراگ دیده مي‌شود. آن مکتب به نقش‌گرایی و کارکردگرایی اعتقاد داشت.

در سال 1957 سومين انقلاب در تاریخ زبانشناسی رخ مي‌دهد که با آرا و افکار چامسکی مطرح مي‌شود. انقلاب او از این نظر در خور توجه است که او زبانشناسی را نحو - بنیاد کرد و جمله را واحد مطالعه برای زبانشناسی قرار داد. بنابراین زبانشناسی یک سیر تکوینی را طی کرد. منظر غالب چامسکی از 1957 تا امروز در امریکای شمالی و رویکرد آن به نام زبانشناسی زایشی، تفکر غالب است. این یکی از پارادایم‌های مطرح در زبانشناسی امروز است.

انقلاب چهارم

اما از حدود دهه شصت ميلادی کسانی منظری را مطرح کردند که انقلاب چهارم در زبانشناسی شده‌است. آنها تفکر پراگماتيستها را احیا کردند که پارادایم رقیب زبانشناسی چامسکی‌است. این رویکرد چهارم رویکردی کارکردگرا و نقشگراست که معتقد است واحد مطالعه زبان باید گفتمان باشد. بنابراین این رویکرد به لحاظ فلسفی، تجربه‌گراست و معتقد است آنچه بالا قرار مي‌گیرد، بافت است. این رویکرد، زبانشناسی را با جامعه‌شناسی عجین ميداند. اما رویکرد چامسکی زبانشناسی را با روانشناسی و نهایتاً زیست‌شناسی مأنوس مي‌شمارد او فرایند گفتگو را ساخته شده از دو بخش روانشناسانه و فیزیکی می‌‌داند، ولی ساختار زبان را در ارتباط با پاره‌ای از بخش روانشناسی می‌‌شناسد که پیوند میان الگوی آوایی و معنا در اندیشهٔ آدمی است. نشانه‌شناسی او از همین پیوند ریشه می‌گیرد

ساخت گرايي كه يكي از مهمترين انقلابهاي علمي است و در قرن بيستم تمام حوزه هاي علم و دانش را متأثر ساخته ، خود با زبان شناسي شروع مي شود. قبل از سوسور كار زبان شناسان اين بود كه سير تطور واژگان را در طول زمان و بين چند زبان مختلف مطالعه و بررسي كنند. اما سوسور در اولين قدم اعلام كرد، آن چه تا كنون به عنوان زبان شناسي مطرح شده، زبان شناسي "در زماني" بوده است. اما زبان شناسي مورد نياز ما در قرن بيستم زبان شناسي " هم زماني" است . به اين معني كه زبان را بايد به عنوان يك عنصر ساكن در نظر گرفته و بررسي كنيم. سوسور زبان شناسي را يك بخش از دانش بزرگتر نشانه شناسي مي دانست.

دومين و اساسي ترين نكته اي كه سوسور بيان مي كند اين است كه مدلول يك كلمه با عين خارجي يا مصداق آن تفاوت دارد. او معتقد است هر نشانه در درون خود شامل دو بخش است: دال و مدلول. در مورد كلمه، صورت نوشتاري يا گفتاري آن دال محسوب مي گردد و مدلول برآيندي ذهني است از تمام مصداق هاي ممكن در جهان خارج كه به واسطه كاربرد كلمه در ذهن تداعي مي شود.

از نظر سوسور  هر زبان صحبت شده ای لغات متفاوتی را به کار می برد و همگی آنها در اغلب موارد به امور مشابه دلالت می کنند . یعنی همه جوامع دارای اشتراکات فرهنگی ا ند ، حتی اگرکه زبان هایشان متفاوت باشد . سوسور مفهوم نشانه را به کار برد تا معنای مطالعه این اشتراکات را مشخص کند . سوسور گفتار را جرياني از زبان مي‌داند که افراد براي بيان انديشه‌هايشان به کار مي‌برند و چون گفتار فردي است خصوصيات آن در افراد گوناگون متفاوت است . ولي افراد هيچگاه نمي‌توانند زباني را که به آن تکلم مي‌کنند دگرگون ساخته و تغيير دهند. بنابر اعتقاد سوسور مدلول در پشت دال قرار دارد و شناسايي آن فقط از راه شناسايي دال صورت مي‌گيرد. از نظر وي، زبان ارتباطي بين صوت و فکر است و اين پيوند بين مفهوم بيان يا دال و مدلول يک نقش پنداشته مي‌شود و صورتي که از اين پيوند پديد مي‌آيد داراي معني است ، زيرا اين صورت نماينده و رابطه بين صوت و مفهوم ذهني است . سوسور اين ارتباط دال و مدلول را نشانه زباني خوانده و آن را قراردادي مي‌داند. مکاتب ديگر بعد از سوسور ايده او را پروراندند. با اين تفاوت که از روش جانشين‌سازي واحدهاي صوتي در محيط يکسان استفاده نمودند تا روشن کنند که آيا اين جانشين‌سازي موجب تغيير معنا مي‌شود يا خير. بدين ترتيب بود که واج داراي نقش متمايزي گرديد.

 برای سوسور نشانه یک واحد دو وجهی از دال و مدلول است . این واحد بوسیله فرهنگ متأثر می شود . یعنی انتصاب دالی نظیر لغت صندلی و مدلول آن یعنی آنچه که یک گروه خاص استعمال کنندگان می فهمند تا به معنای آن پی ببرند، بوسیله رهنمودهای فرهنگی به وجود می آید به علت آموزش در کودکی ما زبانی را یاد می گیریم یا در آن جامعه پذیر می شویم که آن را صحبت می کنیم تا تفکراتمان را بیان کنیم . عمل فردی این روند را سوسور گفتار می نامید . او متوجه شد که زبان تحت تأثیر ساختار بوده و آن یک پدیده فرهنگی است . این امر به چندین مسأله دیگر هدایت می شود . ساختار زبان از دو جهت بیان می شود . یعنی دو شیوه متمایز معنایی وجود دارند که بوسیله ساختار فهمیده می شوند . از یکسو هر بیانی شامل زنجیره ای از لغاتی است که در زمان مطابق با پیوند همنشینی آشکار می شود . هر کدام از لغات معنای جمله را بوسیله قرار گرفتن درون بافت لغات دیگر منتقل می کنند . مجموعه قوانین با جانشینی لغات کنترل می شوند که به عنوان نحو شناخته شده و معنایی که از همنشینی هر لغت در جمله ایجاد می شود به طور مجازی رخ می دهد که روش دیگری برای روابط همنشینی است . جمع آوری لغات پسر ، سگ ، این ، آن و تغذیه کردن معنایی را به وجود می آورد زمانیکه ما آنها را به صورت مجازی برای مثال این گونه "این پسر آن سگ را سیر کرد" مطابق با قوانین تعیین شده اجتماعی نحو مرتب می کنیم . به علاوه با رابطه همنشینی ، هر کاربرد لغت یک ضرورت است تا از یک زنجیره لغات وابسته انتخاب شود  حضور هر لغت مفروض نظیر پسر ، وجود لغات بسیار غایبی را دلالت می کند که به طور مشابه می توانستند مستقر شده باشند نظیر جوان ، مرد ، بچه و غیره. این غیاب با لغات همایند جنبه جانشینی معنا را ایجاد می کند . استفاده درست از لغات با قوانین معناشناسی کنترل می شوند . علاوه بر این به دلیل اینکه معنای لغات به طور جزئی به وجود می آیند در مقایسه با آنچه که حاضر و غایب است و آنچه که هر لغت بر طبق همایندهای آن ایجاد می کند، این جنبه به عنوان قلمروی استعاری یا جنبه همزمانی نامیده می شود یعنی تمایزهایی را در بر می گیرد که بعد از گذشت مدتی صورت بندی شده اند . برای سوسور کل زبان مبتنی بر روابط است . این ها از طریق تفاوت یا تقابل مطابق با جنبه مجزای روابط همنشینی و جانشینی ساختار بندی شده بودند . به نوبت ، ساختار همنشینی و همایندها در ذهن با هر یک از واحدهای آن به وجود می آیند که همیشه به یکدیگر مرتبطند به طوریکه آنها به طور دو جانبه به یکدیگر وابسته اند . برای سوسور زبان یک پدیده روابط ساختاری و تفاوت است به طوریکه درستی پدیده ارتباط بوسیله گفتارتعیین می شود . معنا به طور هم زمانی و در زمانی دقیقاً با مکانیسم مشابه ، یعنی تفاوت ایجاد می شود . آنچه که لغت به لغت کنار هم قرار می گیرند و آنچه انتخاب شده و یا نشده یا به تعویق افتاده و تداعی شده بوسیله تفاوت تعریف می شود . بعداً خواهیم دید که چطور این فرض برای شالوده شکنی مهم است . روابط همنشینی و جانشینی ، ساختار زبان را تشکیل می دهند و حضورشان نظامی از معنا را به وجود می آورد که به علت قوانین ترکیبی همایند و تقابل سر بر می آورد . این ها به لحاظ اجتماعی مناسبند اما قوانین دلبخواهی ترکیب یعنی رمز( code) نامیده شده اند . از دیدگاه نشانه شناسی همه پدیده های فرهنگی نظام معانی اند زیرا که آنها مطابق با روابط و تضاد جنبه های جانشینی و همنشینی ساختار بندی شده اند . نشانه شناسان نشان داده بودند که چطور نمودهای فرهنگی دیگر نظیر آشپزی می تواند نظام های معنایی را مورد توجه قرار دهد زیرا آنها یک ساختار نظیر زبان را متأثر می کنند . رهیافت سوسور به پرسمان ارتباط مربوط بود به طوریکه آن به عمل گفتاری مربوط می شد. با وجود این او با پدیده زبان نیز به مثابه بیان فرهنگ مرتبط می شد . زیرا در همه زبان ها واحد دال با مدلول یک قرارداد فرهنگی است . بنابراین نشانه سوسور بوسیله فرایند های فرهنگی مشخص می شود . یکی از مهمترین جنبه ها برای اودلبخواهی بودن یعنی ماهیت قراردادی نشانه است . هیچ علل مطلق یا استعلایی وجود ندارد که ضرورت دال خاصی رابا یک مدلول ایجاب کند . به جای آن در زبان ، فرایند اجتماعی کنش متقابل از میان صحبت کنندگان با دال های مناسب برای هرمدلول تعریف می شود و همچنین طیف معنایی برای هر دال به دلیل حضورمترادف ها یا حشوها در نظر گرفته می شود. طبق نظر سوسور :
" پیوند میان دال ومدلول دلبخواهی است به این دلیل که من کل را بوسیله نشانه معنی می کنم که از ارتباط دال و مدلول حاصل می شود . بنابراین من به راحتی می توانم بگویم ، نشانه زبان شناسی دلبخواهی است . ایده خواهر به توالی صدای خ – و – ا – ه – ر مرتبط نیست که به عنوان دال آن در زبان فرانسه کار کند ، آن می توانست به یک اندازه دقیقاً هر توالی دیگری را نشان دهد و به وسیله تفاوت ها از میان زبان ها و با وجود بسیاری زبان های متفاوت اثبات شود.
ویژگی دوم طرح سوسور این است که نشانه ها برای ارتباط به کار می روند ، یعنی آنها تعمدی اند  همان گونه که اکو اظهار می کند : بر طبق نظر سوسور نشانه ها ایده ها را بیان و فراهم می کنند که آن با تفسیر افلاطونی از ایده یکی نیست . چنین ایده هایی باید وقایع ذهنی باشند که به ذهن انسان مرتبطند . بنابراین نشانه تلویحاً به عنوان یک ابزار ارتباطی در نظر گرفته می شود که میان دو انسان عملاً رخ می دهد و هدف آن ارتباط یا بیان چیزی است . "

زبان يعني گفتارها معطوف مي‌كند. در سبك شناسي ساختاري هر چند، منتقد علاقه‌مندي خود را به حفظ نظريه‌پردازي در باب ادبيات حفظ مي‌كند. اما اصلي‌ترين كوشش او تشريح مصاديق و الحان مختلف ادبيات، يعني ژانرهاي مختلف و چگونگي متابعت يا عدول از معيار مسلط و نرم (norm) تثبيت شده است.

اما آن چه در نقد ساختاري بيشترين اهميت را دارد آن است كه اين روش نمي‌كوشد تا معاني دروني اثر را آشكار كند، بلكه كوشش آن بر اين است كه سازه‌هاي يك متن را استخراج كند. به گفته لوي استروس، شايد روش ساختارگرايي چيزي بيش از اين نباشد، تلاش براي يافتن عنصر دگرگوني ناپذير در ميان تمايزهاي سطحي.

فردیناند سوسور الگويی دو وجهی از نشانه ارائه میدهد:

نشانه از دو وجه دال(تصویر صوتی) و مدلول(مفهومی که دال به آن دلالت میکند) تشکیل شده است.

دال (signifier)و مدلول(signified)عناصر جدا از هم نیستند بلکه معنای هر یک از آنها وابسته به وجود دیگری است. یک نشانه واجد هر دو این هاست. دال+مدلول=نشانه

از دید سوسور نشانه ی زبانی رابطه ی بین یک چیز و یک نام نیست بلکه رابطه ی میان یک مفهوم و یک الگوی صوتی است.تصویر صوتی جنبه ی فیزیکی ندارد و تنها جنبه مادی اش بازنمود دریافت حسی ماست.

مدلول برابر مصداق مادی ای در جهان خارج نیست بلکه یک مفهوم ذهنی است. نشانه اساسا غیر مادی است،وقتی در مورد افکارمان صحبت می کنیم با اشیا روبرو نیستیم بلکه تنها  تصوری از آنها داریم.

نشانه چیزی جدا از متن(text) نیست بلکه مجموعه ایست از آوا ها کلمات رنگ ها صدا ها و... که یک متن را می سازد. نشانه کلیتی است از پیوند دال و مدلول.رابطه ی دال و مدلول را دلالت(signification ) مینامند دال و مدلول را در عین به هم پیوستگی میتوان برای مقاصد تحلیلی از هم جدا کرد.

حال آنکه دال و مدلول عناصر منفرد و جدا از هم نیستند بلکه مانند دو روی یک برگ کاغذ به هم پیوسته اند.دالی که بر هیچ مدلولی صدق نکند صدای گنگی بیش نیست و مدلولی که هیچ صورتی برای دلالت به آن نباشد وجود ندارد. دو پیکانی که سوسور در این نمودار کشیده نشان دهنده ی تعامل دو سویه ی این دو عنصر نشانه است.

از دید سوسور دال و مدلول جنبه ی روان شناختی دارند نه مادی.سوسور این نظام انتزاعی- اجتماعی را لانگ می نامد. سوسور می گوید: زبان جنبه اجتماعی گفتار است و در ورای فرد قرار دارد و فرد هیچگاه نمی تواند خود به تنهایی آنرا بیافریند یا دگرگون کند؛ زبان به موجب نوعی قرارداد که به امضای همه اعضای جامعه رسیده است وجود دارد. ویژگی خاص این قرارداد آن است که هیچ کس قبل از امضای آن فرصت و امکان ارزیابی اش را پیدا نمی کند. فرد زبان را کسب می کند قبل از آنکه بتواند مستقل از دیگران بیندیشد. در واقع شرط آنکه فرد بتواند برای خود(مستقل از دیگران) بیندیشد کسب زبان است. در واقع اساساً هیچ رابطه طبیعی وجود ندارد که بتوان رابطه نشانه ای را برمبنای آن ارزیابی کرد بنابراین زبان از یک سو ضروری است(باید آن را آنگونه که هست بپذیرد) واز سوی دیگر نظامی اختیاری است(یعنی می توانست به هر شکل دیگری باشد) در یک کلام زبان قراردادی است. مفهوم زبان(لانگ) به طور اجتناب ناپذیر به مفهومی می انجامد که سوسور ارزش(تمایز) نامیده است .

 صورت مادی نشانه را علامت میگویند پس علامت ها نشانه نیستند بلکه جزیی از آنند.

سوسور می گوید در درون نظام زبان همه چیز وابسته به روابط است.هیچ نشانه ای قائم بر خود معنی نمی یابد بلکه ارزش آن ناشی از رابطه ی آن با نشانه های دیگر است. واژه ی شیر را در نظر بگیرید،آیا میتوانید بدون توجه به بافت(context) آن را معنا کنید؟

نکته ی دیگر این است که مفاهیم به موجب محتوایشان تعریف نمی شوند بلکه از طریق تقابل با دیگر اجزای همان نظام ارزش می یابند.مثل مفاهیم خوب،زیبا،زندگی که بدون بد،زشت و مرگ معنای ندارند.

فردينان دوسوسور، زبانشناس سوئيسى و چارلزساندرس پيرس، فيلسوف آمريكايى، كه تقريباً هم عصر بودند، بنيانگذاران علم نشانه شناسى محسوب مى شوند. مفهوم نشانه از ديدگاه سوسور الگوى سوسور از نشانه، الگويى «دو وجهى» است. در الگوى سوسورى هر نشانه تشكيل شده از: *  «دال» (signifiant تصوير صوتى
*  «مدلول»(signifie) ؛ مفهومى كه دال به آن دلالت مى كند. از ديد سوسور، نشانه زبانى نه يك شىء را به يك نام، بلكه يك مفهوم را به يك تصور صوتى پيوند مى دهد و نشانه كليتى است ناشى از پيوند ميان دال و مدلول كه رابطه بين دال و مدلول را اصطلاحاً «دلالت»(signification) مى نامد. سوسور متذكر مى شود كه اين دو وجه نشانه، وابستگى متقابل به يكديگر دارند و هيچكدام مقدم بر ديگرى نيستند. دال بدون مدلول، يا به عبارتى دالى كه به هيچ مفهومى دلالت نكند، صدايى گنگ بيش نيست و مدلولى كه هيچ دالى (صورتى) براى دلالت بر آن وجود نداشته باشد، قابل دريافت و شناخت نيست. در واقع، محال است كه نشانه از لفظ بدون معنى و يا معنى بدون لفظ تشكيل شده باشد. سوسور تأكيد مى كند كه دال و مدلول (يا صدا و انديشه) همچون دو روى يك كاغذ از هم جدايى ناپذير هستند. اين دو وجه نشانه ارتباط تنگاتنگ ذهنى دارند.

به باور سوسور، دال و مدلول جنبه روانشناختى دارند و هيچ يك بعد مادى ندارند، هر دو از نوع «صورت» هستند و نه جوهر . به نظامى انتزاعى و اجتماعى تعلق دارند كه سوسور آن را «لانگ»(langue) مى نامد. نشانه زبانى رابطه بين يك شىء و يك نام نيست، بلكه رابطه اى است بين يك مفهوم و يك الگوى صوتى. الگوى صوتى به واقع از نوع صوت نيست؛ چرا كه صوت مادى (فيزيكى) است در حالى كه الگوى صوتى، پنداشت(impression) روانشناختى شنونده از صوت است آنگونه كه از طريق حواس دريافت مى كند. الگوى صوتى را تنها از آن جهت مى توان «مادى» تلقى كرد كه بازنمود دريافتهاى حسى ما هستند. بدين ترتيب، الگوى صوتى را مى توان از«مفهوم»، بازشناخت. مفهوم نسبت به الگوى صوتى از نوع انتزاعى تر است .
در الگويى كه سوسور از نشانه ارائه مى دهد، «مصداق» جايى ندارد. به بيانى ديگر، در ديدگاه سوسور، ارجاع به اشياى موجود در جهان خارج در نظام زبان و فرايند دلالت جايگاهى ندارد. و در اين الگو مدلول برابر با مصداقى مادى در جهان خارج نيست، بلكه مفهومى ذهنى است. در چنين نظام زبانى اى، نشانه ها به مفاهيم دلالت مى كنند و نه به چيزها، و زمانى كه درباره چيزها صحبت مى كنيم، در سطح مقوله هاى مفهومى آن «چيزها» با هم ارتباط برقرار مى كنيم. بنابراين، در ديدگاه سوسور نشانه به طور كلى «غير مادى» است و اين نكته اى است كه بايد به آن توجه داشت.

تا به اينجا به ساختار نشانه از ديدگاه سوسور اشاره شد، و حال به جايگاه نشانه در كليت نظام زبان از ديد سوسور مى پردازيم. به عقيده سوسور، نشانه ها فقط به مثابه واحدهاى يك نظام صورى، كلى و انتزاعى معنا پيدا مى كنند. برداشت او از معنا كاملاً ساختارى و مبتنى بر رابطه است: اولويت به روابط نشانه ها در درون يك نظام داده مى شود تا به چيزهاى جهان خارج (معناى نشانه ها ناشى از رابطه نظام يافته آنها با يكديگر است تا ويژگيهاى ذاتى نشانه ها يا هر گونه ارجاع به چيزهاى مادى در جهان خارج). سوسور نشانه ها را بر اساس نوعى ماهيت «جوهرى» يا ذاتى تعريف نمى كند. به عقيده او نشانه ها در اصل به يكديگر ارجاع مى دهند. در درون نظام زبان «همه چيز وابسته به روابط است.» هيچ نشانه اى قائم به خود معنا نمى يابد، بلكه ارزش آن ناشى از رابطه آن با نشانه هاى ديگر است. هم دال و هم مدلول مفاهيمى تقابلى و مبتنى بر جايگاه و رابطه شان با ديگر اجزاى نظام هستند. فردريك جيمسون در اين باره مى گويد: «اين واژه يا جمله منفرد نيست كه شىء يا رويدادى در جهان خارج را «بازمى تاباند» و يا «جايگزين» آن مى شود، بلكه اين كل نظام نشانه ها، كل دامنه لانگ است كه به موازات واقعيت جريان دارد؛ به عبارت ديگر اين كليت نظام يافته زبان است كه با هر ساختار جهان خارج قابل قياس است، و درك ما، از اين كليت يا گشتالت به كليت ديگرى در جريان است و مبتنى بر تناظرى يك به يك نيست.
سوسور به مفهومى به نام «ارزش» نشانه اشاره مى كند. ارزش هر نشانه به روابط آن نشانه با ديگر نشانه هاى درون نظام وابسته است. سوسور براى نشان دادن مفهوم ارزش، بازى شطرنج را مثال مى زند. او مى گويد كه ارزش هر مهره در شطرنج وابسته به جايگاهى است كه آن مهره در شطرنج (و در روى صفحه شطرنج) در تقابل با مهره هاى ديگر دارد و جنس و شكل مهره ها بر ارزشى كه هر مهره در نظام انتزاعى بازى شطرنج دارد، تأثير نمى گذارد. نشانه چيزى بيش از مجموع اجزاى آن است. در عين آن كه فرايند دلالت به وضوح به رابطه بين دو جزء نشانه وابسته است، ارزش نشانه را رابطه بين نشانه با ديگر نشانه هاى درون نظام (كه يك كليت است) تعيين مى كند. به بيانى ديگر، از طرفى ما رابطه درونى نشانه را داريم و از سويى ديگرشاهد رابطه بيرونى نشانه با نشانه هاى ديگر نظام هستيم. سوسور مى نويسد: «مفهوم ارزش . . . نشان مى دهد كه اشتباه بزرگى است اگر نشانه را صرفاً تركيب صدايى بخصوص با مفهومى بخصوص بدانيم. اگر نشانه را حاصل اين تركيب بدانيم آن را منفرد تلقى كرده ايم و از نظامى كه به آن تعلق دارد جدايش كرده ايم؛ يعنى به عبارتى پذيرفته ايم كه مى توان از نشانه هاى منفرد شروع كرد و نظام را با كنار هم قرار دادن آن نشانه ها ساخت. در حالى كه برعكس، نظام به مثابه كل همگن و واحد، نقطه آغاز است، و از آنجاست كه مى توان از طريق روندى تحليلى اجزا و عناصر سازنده اش را شناخت» ( فردينان دوسوسور، ۱۳۷۸؛ ص۱۱۲). به اين اعتبار مى توان    گفت كه سوسور بين آنچه كه در درون نشانه اتفاق مى افتد يعنى دلالت دال به مدلول، و مفهوم ارزش (كه به رابطه نشانه ها با يكديگر در درون نظام مربوط مى شود) تمايز قائل مى شود
سوسور بر افتراق بين نشانه ها تأكيد دارد. برداشت سوسور از معنى (كه حاصل شبكه روابط درون نظام است) جنبه افتراقى دارد. از ديد او زبان نظامى از تمايزها و تقابلهاى نقش مند است. جان استروك در توصيف اهميت نظام تقابلى نشانه ها مى نويسد؛«زبان يك واژه ناممكن است چرا كه همين يك واژه براى همه چيز به كار خواهد رفت و هيچ چيزى را متمايز نخواهد كرد؛ پس دست كم يك واژه ديگر لازم است تا امكان تمايز و در نتيجه تعريف به وجود آيد.
هويت نسبى نشانه ها در ارتباط با يكديگر در درون نظام، اصل اساسى نظريه ساختگرايى است و با توجه به اينكه در تحليلهاى ساختگرايانه تأكيدبر روابط ساختارى است اصل بر تقابلهاى دوتايى گذاشته مى شود (مثل مرگ‎/ زندگى، روبنا‎/ زيربنا، طبيعت‎/ فرهنگ). سوسور در اين باره مى نويسد: «مفاهيم . . . به گونه اى اثباتى و ايجابى و به موجب محتوياتشان تعريف نمى شوند، بلكه به گونه اى سلبى و از طريق تقابل با ديگر اجزاء همان نظام ارزش مى يابند. آنچه مشخص كننده هر نشانه است، به بيان دقيق، بودن آن چيزى است كه نشانه هاى ديگر نيستند.

 

اندیشه ی " تقابل های دوگانه " ( Binary Oppositions ) در زبان شناسی ساختگرای فردینان دو سوسور ریشه دارد . به باور وی ، تقابل‌های دوگانه «ابزاری هستند که به یاری آن‌ها ، واحدهای زبان ارزش و معنا می‌یابند و هر واحد در تقابل با واحدی که حضور ندارد ، تعریف می‌شود» . با جانشینی واج‌ها ، واژه‌ها به ساختار واجی دیگری تبدیل می‌شود و معنا و مفهومی متفاوت می‌یابد . در زبان شناسی ساختگرای سوسور ، نظام ارتباطی وجوهی دوگانه دارند : یک وجهش « زبان » ( لانگو ) است که نظامی کلی ، مشترک و ذهنی است و خود را بر هر زبان آموزی تحمیل می کند ؛ اما وجه دیگر نظام ارتباطی « گفتار» ( پارول ) نام دارد که جزئی  ، فردی و عینی است و آن وجه از نظام ارتباطی است که زبان آموز از میان دریای « زبان » برمی‌گزیند . نشانه‌های زبانی « واج » نامیده می شوند که خود به دو گونه ی مصوت  ( آوایی ) و صامت ( بی آوا ) بخش می شوند . صامت‌ها نیز به نوبه‌ی خود به دو نوع بی‌ آوا و نیمه آوایی تقسیم می‌شوند ؛ مثلا ًٌ واج « ک » بی آوا و صامت « گ » نیمه آوایی است. هجاها به دو گونه‌ی کوتاه و بلند تقسیم می‌شوند. زبان ـ که امری ذهنی و بالقوه است ـ به دو گونه به صورت عینی و محسوس در می‌آید و بالفعل می‌شود که عبارتند از : صوت و خط . - زبان شناسی یا « در زمانی» و « تاریخی» است و به بررسی تحولات زبان در طول تاریخ می پردازد یا «همزمانی » و « توصیفی » است ؛ یعنی به مطالعه‌ی زبان در مقطع زمانی اکنون می‌پردازد . سوسور حتی فراتر رفته ، نظام نشانه‌های قراردادی از گونه‌ی علائم راهنمایی و رانندگی را تابع همین نظام " تقابل‌های دوگانه " دانسته و نوشته :« هر مفهوم بر اساس تفاوت در نظامی از تضاد و تقابل معنا می‌یابد ؛ مثلا ً در سیستم چراغ‌های ترافیک ، معنی قرمز ، دقیقا ً " سبز نیست " و معنای سبز ، " قرمز نیست " است . به طور مشابه ، پایه و اساس کاربرد روزانه‌ی زبان ، همین نظام تقابل هاست .

 

تاثيرات:

ساختار گرايي از سوسور به بعد يافتن ساختارها، اصلي‌ترين دل مشغولي پژوهشگران در علوم مختلف، از جمله ادبيات گرديد. تئوري نظام‌مند بودن زبان منتقدان را بر آن داشت كه ادبيات را نيز نظامي همبسته بدانند و همان تمايزي را كه سوسور ميان زبان و گفتار مي‌يافت، ميان مطلق ادبيات گوناگون بيابند..

نشانه شناسی به مثابه رویکردی خاص به تحلیل فرهنگ از زبان شناسی ساختاری سوسور به وجود آمد .

 

رولان بارت مهمترين متفكري است كه تحت تأثير سوسور نشانه شناسي را به عنوان يك دانش بررسي كرد. در حالي كه عده اي ساخت گرايي را متهم به بي توجهي به معنا مي كنند، بارت معتقد است ساخت گرايي كاملا به فعاليت ذهن اهميت مي دهد. به اين ترتيب كه معني هر عنصر به جاي اينكه متعلق به خود باشد ، متعلق است به ارتباطش با ديگر عناصر و به تنهايي معنا ندارد.
و اين است آن انقلاب عظيمي كه پس از سوسور در علم بوجود آمد: باور به اين كه بين عناصر متفاوت مي توان ساختارهاي مشابه و همسان پيدا كرد.
نظرية سوسور بيشترين تأثير خود را بر نقد ادبي گذاشت، به طوري كه نقد سنتي «نويسنده / شاعر بنياد» را به نقد نوين «متن بنياد» تغيير داد. براين اساس ناقد نمي‌كوشد منظور و مقصود خالق اثر را آشكار سازد، بلكه اين ساختار متن است كه معناي متن و منظور نظر خالق اثر را مشخص مي‌كند. و حتي از خلال متن مي‌توان به انديشه‌ها و تفكرات پنهان خالق اثر دست يافت. انديشه‌ها و تفكراتي كه ممكن است خالق اثر خود از آنها بي‌خبر باشد و ريشه در تجربه‌هاي پيشين و ناخودآگاه او داشته باشد و اغلب به صورت غير ارادي و در متن تجلي مي يابد.


اين نظريه به پيدايش مكاتبي چون فرماليسم روسي و نئوفرماليسم در ادبيات و نقد ادبي منجر شد و نامداراني چون رومن ياكوبسون و ميخائيل باختين در رشد و تكامل آن نقش به‌سزايي داشتند
در سال 1960 جنبش ساختارگرايي در فرانسه كوشيد كه ايده‌هاي ماركس، فرويد و سوسور را با هم تركيب و تلفيق كند. آنها بر خلاف اگزيستانسياليستها كه ادعا مي‌كردند انسان موجودي است كه خود را مي‌سازد، عنوان كردند كه انسان ساختة عناصر جامعه شناختي، روان شناختي و ساختارهاي زباني است كه بر آنها كنترلي نيز ندارد.

يكي از مؤثرترين عوامل در ‏ظهور نشانه‏شناسى ساختارى در «حلقه زبانشناسى پراگ» فردينان دو سوسور بود.


پساساختارگراي و نقد سوسور

زمينه پست مدرنيسم در پسا ساختارگرايي مي باشد. پسا ساختارگرايي مباني ساختارگرايي را نفي مي كند و معتقد است كه معنا ثابت و تعيين شده نيست. دال ها، مدلول ها را توليد نمي كنند، بلكه دال هاي ديگري به وجود مي آورند. پسا ساختارگرايي هرمتن را داراي چند گفتمان مي داند، لذا خواننده يا گوينده با گفتمان مربوط به هويت خود، موقعيت زماني / مكاني / تاريخي خود سر و كار دارد. در اين ديدگاه، گفتمان به دنبال تخريب هرگونه قطعيت مي باشد و تفكر مدرن، عقل سو‍ژه محور، مواضع استعلايي را به نقد مي كشد. و بعدها بوسیله پسا ساختارگرایانی چون دریدا ، لیوتار ، بودریار ، جیمسون و ... گسترش یافت . این متفکران پسامدرن به سنت ساختاری سوسور و استروس ، همچنین مطلق انگاشتن معرفت و تحلیل های فرهنگی در یک واقعیت واقعی بدبین بودند و به عنوان تحلیل گران پساسوسوری شناخته شده اند . آنها با رویکردی خاص به نشانه شناسی در تحلیل فرهنگ به جنبه های ایدئالیستی یعنی صرف آگاهی بیشتر توجه دارند و خود جهان مادی را در نظر نمی گیرند . از میان آنها می توان به بودریار اشاره کرد که درک از واقعیت را بر یک فرهنگ مبتنی بر تصاویر در نظر می گیرد و تنها به جهان نشانه ها توجه دارد. به طور کلی همه آنها فراموش می کنند که خود فرهنگ مادی به عنوان نشانه ، ابزاری برای معنا و رابطه آن با زندگی روزمره عمل می کند

 

ساختارشكني با جان بارت آغاز شد.. از چهره‌هاي معروف مكتب ساختارشكني، مي‌توان از ژاك دريدا (1930) نام برد. او با نقد نظرية سوسور، رابطة يك به يك ميان دال و مدلول را رد كرد و عنوان كرد كه دال بر مدلولي ثابت دلالت نمي‌كند، بلكه هر دال در نزد افراد مختلف داراي مدلولهاي مختلف است. افراد گوناگون داراي تجربه‌ها، دانش و زندگي گوناگون هستند و همين باعث مي‌شود كه تعبير و برداشت آنها از واژه‌ها متفاوت باشد؛ مثلاً، واژة «آزادي» نمي‌تواند براي همة انسانها داراي مصداق واحد و يكساني باشد..
دريدا ساختارشكني را به منزلة شيوه‌اي براي آشكار ساختن تعبيرهاي چندگانه از متون مطرح كرد كه متن به طور طبيعي داراي ابهام و كژتابي است؛ به همين خاطر رسيدن به معناي نهايي و كامل آن امري غيرممكن است. او زبان يا متون را بازتاب و انعكاس طبيعي جهان نمي‌داند، بلكه متن را شكل‌دهنده و سازندة تعبير ما از جهان مي‌داند و معتقد است كه متون اين امكان را ايجاد مي‌كنند، كه ما واقعيت را بفهميم. به نظر دريدا، انسان به نقطة پاياني تعبير يك متن
نمي‌رسد. براي او هر متن نشانگر تنوع و تفاوتهاي معنايي است و چيزي ثابت نيست؛ به همين خاطر، تحليل متن به صورت مسلم و قطعي غير ممكن است.
بسياري، نظرية دريدا را افراطي مي‌دانند، به طوري كه «امبراتو اكو» مي‌گويد كه اگر جهان مطابق گفته هاي دريدا بچرخد و هر دالي بتواند هر معنايي داشته باشد، آن وقتما مي توانيم با يك بيت از اشعار سعدي يخچال خود را تعمير كنيم.




فوكو قائل به لايه‌هاي متعدد معنايي است كه از يك متن واحد برداشت مي‌شود

ترجيح گفتار بر نوشتار حتی در ساخت‌گرايي سوسور نيز آشكار است. در نظر وي نيز «فقط گفتار شيء مورد مطالعه‌ي زبان‌شناسي است بعلاوه توجه بيشتر بر بعد همزماني دارد و بعد تاريخي را در نوشته هايش كمتر بكار برده و حتي م يتوان گفت فراموش كرده است.

در نهایت سوسور بیان می کند که فرهنگ یک پدیده همه زبانی است یعنی اینکه نشانه شناسی یا آنچه که او علم نشانه ها می نامد ، روشی برای مطالعه همه صور فرهنگی است ، به این دلیل که آنها به عنوان یک زبان ساختار بندی شده اند . به طور خلاصه ویژگی های ساختار ارزش شناسی ، جانشینی و همنسینی ، استعاره و مجاز ، قرارداد و نشانه به مثابه واحد دال و مدلول می توانند برای کل جنبه های فرهنگ ، نظیر معماری ، آشپزی و غیره به کار رود اما این بحث را توسعه نداد .بعلاوه اواگر چه منشا زبان را اجتماع می دانست اما در نظریاتش به بررسی رابطه زبان و اجتماع نپرداخت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع :

 


1 - ساختار و تأويل متن، بابك احمدي، تهران: مركز، چاپ دوم، 1372..
-3  نقش آشنايي زدايي در آفرينش زبان ادبي، علي‌اكبر شيري، رشد ادب فارسي، ش،59، پائيز 1380، صص 17-8
 - 4مرگ فيلسوف پيچيده (ژاك دريدا)، حامد يوسفي، روزنامة شرق، سه شنبه 21 مهر، 1383.

-5 شانه شناسی پسامدرن : فرهنگ مادی و صور زندگی پسامدرن، مارک گاتدینر،1995

 -6 مطالعه نشانه شناختى هنر‏‏، يان موكاروفسكى مترجم محبوبه مهاجر

-9 كتاب «تحلیل انتقادی گفتمان » نوشته دكتر فردوس آقاگل‌زاده در نشست نقد و بررسي كتاب شهر كتاب  با حضور مؤلف، دكتر محمدجواد غلامرضا كاشي و دكتر محمد دبيرمقدم مورد تحليل و نقد قرار گرفت.

 

 -8تحقيقي در توصيف زبان و گفتار: دال و مدلول, / فرزانه تيفوري؛ به راهنمايي تيفوري، فرزانه : معصومه قريب118 ص .،کتابنامه پايان نامه (کارشناسي‌ارشد) -- دانشگاه تهران، تهران، 1352

-9نظریات جامعه شناسی غلامعباس

+ نوشته شده توسط اسماعیل خرمی در یکشنبه هفتم خرداد 1391 و ساعت 13:12 |