حاکمیت ومرجع گزینی
بر اساس کتاب لی لی یَن هگمن
دستور زایشی که از 1957 با کتاب " ساخت های نحوی" چامسکی ظهور پیدا کرد، بنیادی ریاضی گونه دارد. از آن سال تا کنون این دستور زایشی صور مختلفی به خود گرفته است و تحولات چندی را پشت سر گذاشته است. نظریه حاکمیت و مرجع گزینی که به اختصار به آن GB گویند خود از درون نظریه معیار گسترده اصلاح شده بیرون آمده است.
زبان شناسان زایشی به پیروی از چامسکی به دنبال پاسخ دادن به مساله ای بودند که به توسط خود چامسکی مطرح شده بود. این مساله را مساله افلاتون می نامند، زیرا افلاتون (خردگرا) برای بار نخست آن را مطرح نمود(plato’s problem) : مساله افلاتون این است که : کودک انسان چگونه در سن کم و مدت زمان اندک می تواند تنها با بودن در معرض داده های زبانی که گاه ناقص و گاه نادستوری نیز می باشند، زبانی را به درستی بیاموزد، و ساخت های نادستوری آن را از دستوری تشخیص بدهد.
جواب این مساله یعنی فرضیه چامسکی به innate بودن زبان آدمی باز می گردد. اصطلاح علمی تر آن این که زبان ماهیتی ژنتیکی دارد. او این دانش زبانی فطری و ژنتیکی انسان را UG می نامد، یعنی universal grammar. چامسکی حتی اعتقاد دارد، که دانش ریاضی افراد هم خود از این UG ناشی می شود. این تفکر ریشه در بنیاد فلسفی فکری چامسکی دارد. زیرا او یک خردگرا است، که از نحله افلاتون و دکارت سیراب می شود. برای خردگرایانی چون دکارت بدیهی بوده است که دانش متقدمی وجود دارد بر تجربه که خداوند آن را در ذهن فرد نهاده و او به مدد این دانش متقدم a prior می تواند از طریق استدراک جهان ملموس مستدرکات را کسب نماید. برای این بحث باید به کتاب فلسفه دکتر مهدوی رجوع نمایی.
زبان را چامسکی human-specific می داند(یعنی بشر- ویژسته) این زبان است که انسان را از حیوان متمایز می کند. انسان حیوان ناطق است، بحثی است که از قدیم الایام در فلسفه وجود داشته است.
کار زبان شناس مانند تمامی علمای علم زبان شناس بر این هدف است که به فورمول بندی اصول و قواعد کلی بپردازد که ناشی از داده هایی است که با آن مواجه می باشد. این یعنی هر دانشمند و علم پژوهی با داده هایی روبرو است که سعی می کند از آن داده ها اصول و قواعدی عمومی و قابل تعمیم استخراج کند. پس کار زبان شناس هم می شود: فورمول بندی تعمیم هایی(generalizations) درباره زبان.
دستور زبان مجموع تمام اصول و قواعدی که از ساخت های یک زبان استخراج می شود. چیست دستور یک زبان نظام منسجمی از اصول و قواعدی است که از جمله های آن زبان کشف می شود. گرامر یک زبان جملات آن زبان را تولید و generate می کند. می دانیم که حافظه انسان محدود است، و نمی تواند بی نهایت جمله و ساخت را دل خود نگاه دارد، پس نتیجه می گیریم که انسان تنها در ذهن قواعد محدود و معدود ساخت این جملات را دارا می باشد. در ذهن هر فردی یک دستوری درونی وجود دارد: این دستور درونی مجموعه محدودی از اصول است. پیش از این که بیش تر از این به این مبحث بپردازیم باید از چیزی به نام کفایت صحبت کنیم، یعنی چه خصوصیاتی یک دستور باید داشته باشد.
کفایت های دستور(Adequacy og grammar) هر دستوری که زبان شناس به آن می رسد، باید دارای سه گونه کفایت باشد:
کفایت مشاهده observational adequacy
کفایت توصیف descriptive adequacy
کفایت توجیه(تبیین)adequacy explanatory
کفایت مشاهده اولین چیزی که هر دستوری باید دارا باشد، این است که باید مختصات آن زبانی را که به توصیفش می پردازد، بدست دهد. این بدان معناست که دستور یک زبان باید بتواند جملات دستوری و نادستوری یک زبان را از هم باز بشناسد و آن ها را از هم تمیز دهد.
کفایت توصیف مقدمه: هر گویشور زبانی به طور شمی(intuitive) قادر است جملات دستوری و نادستوری زبان را از هم باز بشناسد. گویشور زبان از قواعد و اصول دستور زبان به طور آگاهانه خبری ندارد. بلکه او یک دستور درونی شده(internalized grammar) در ذهن دارد که به او امکان تشخیص جملات بد ساخت را از جملات خوش ساخت، و نادستوری را از دستوری می دهد. زبان شناس زایشی به دنبال این است که به این دستور درونی شده دست پیدا کند.
دستور یک زبان باید علاوه بر ارائه قواعدی که یک زبان را توصیف می کند، باید شامل ان اصول کلی باشد که گویشور را قادر می سازد جملات زبان را تولید و درک کند، و بر مقبولیت(acceptibility) آن صحه بگذارد. دستور درونی که مجموعه اصول است همان چیزی است که چامسکی آن را زمانی Competence توانش نامیده است.
کفایت توجیهی دانش زبانی هر فرد را اصول و قواعدی می سازد. انسان ها این قواعد و اصول درونی شده را به طور نا آگاه به کار می برند. اما اگر این دانش نا آگاه استفاده می شود چطور اکتساب شده است. در این جا باز مساله افلاتون مطرح می شود. یعنی کودک چگونه این دانش زبانی درونی شده را اکتساب می کند.
فرضیه چامسکی برای مساله افلاتون این است، که هر کودکی با دانش زبانی ژنتیکی متولد می شود، که چامسکی آن را UG (universal grammar) می نامد. این دانش ژنتیکی درخود اصولی را دارد(principle) که در تمامی افراد مشترک و یکسان است. و علاوه بر این اصول دارای پارامترهایی می باشد، که در زبان های مختلف فرق می کند. به این معنا که کودک بر مبنای این که در معرض چه زبانی قرار بگیرد، این پارامترها را اکتساب می کند. برای مثال پس اضافه بودن یک زبان، یا پیش اضافه بودن یک زبان یک پارامتر است، که بر حسب این که کودک در چه زبانی قرار بگیرد، این پارامتر را فعال می سازد. آن چه که باعث فعال شدن یک اصل یا پارامتر در زبان می شود، تجربه است. یعنی نقش تجربه در فراگیری زبان نقشی فرعی است. (ر.ک. به بحث فلسفی بین خردگرایی و تجربه گرایی در باره تقدم و تاخر تجربه در تشکیل ایده های ذهنی).
حال می توانیم به توجیه این مساله برسیم که چرا زبان های دنیا با یکدیگر فرق دارند. آن چه که باعث تفاوت این زبان ها از همدیگر می شود، وجود این پارامتر ها است. (اصول در تمامی زبان ها مشترک می باشند). اما دانش زبانی به UG ختم نمی شود. به شکل زیر دقت کن
UG----تجربه(بودن درمحیط زبانی)----> اصول+ پارامترهای تثبیت شده= دستور کانونی + حاشیه ها= دانش زبان
(core grammar)
این حاشیه ها یا periphery همان عناصر نشان دار زبان می باشند. یعنی ساخت های بی قاعده زبانی.
اصول= مجموعه ای جهانی های مطلق، که در همه زبان ها ثابت است.
پارامترها= مجموعه ای از ویژگی های منحصر به فرد زبانی که پارامتر محسوب شده و در دستور جهانی UG می تواند برای آن ها دست به انتخاب زد. پارامتر را تجربه(بودن در معرض یک زبان خاص) تثبیت می کند.
نکته دیگری که در نظریه حاکمیت و مرجع گزینی بسیار حائز اهمیت است، و وجه ممیزه آن از نظریات متقدمش است، این که این نظریه جهانشمول است( universal theory).
چامسکی به modularity در زبان اعتقاد دارد، یعنی هر سطح زبانی مانند سطح نحوی، سطح آوایی، و سطح صورت منطقی(پیشتر در نظریات متقدم بخش معنایی) هر کدام به صورت module های مستقل عمل می کنند. دستور ذهنی کودک شامل : بخش واژگان
بخش نحو
بخش صورت منطقی
بخش آوایی
می باشد.
در بخش واژگان مداخل واژگانی( lexical entry ) ها قراردارند. هرمدخل واژگانی خود شامل سه گونه اطلاعات است: اطلاعات واجی(تلفظ واژه ها)، نحوی(ظرفیت واژه به عنوان محمول)، معنایی.
علاوه بر مداخل واژگانی در بخش lexicon قواعد واژه سازی و فرآیندهای واژی هم وجود دارد. در بخش نحو ما با دو زیربخش مواجه می باشیم: بخش قواعد ایکس تیره که سازنده ژ- ساخت است. و بخش گشتاری که با اعمال بر ژ- ساخت، ر- ساخت را که خود در بخش نحو است و هنوز ماهیت انتزاعی دارد، می سازد. ر- ساخت پس از مرحله از بخش نحو وارد بخش صورت منطقی(logical form) می شود. و پس از آن وارد بخش آوایی می شود، و بر آن قواعد سبکی، قواعد حذف، و قواعد واجی اعمال می شود. این نمودار که تولید زبانی را در بخش های مختلف می داند، نشانگر حوزه ای بودن زبان است.
نظریه حاکمیت و مرجع گزینی خود از زیر نظریه هایی تشکیل می شود، که خود 6 نظریه می باشند:
-
نظریه تحدید(bounding theory)= مشخص می کند که حد حرکت یک سازه تا کجا است، که معمولاً هر سازه ای تنها می تواند یک گره تحدید را پشت سر بگذارد.
-
نظریه حاکمیت(Government theory)= به رابطه بین هسته و گروه های اسمی وابسته می پردازد. و مشخص می کند، که آیا هسته بر وابسته های حاکمیت دارد یا نه.
-
نظریه تتا(theta theory)= دادن نقش تتایی(معنایی) به موضوعات محمول
-
نظریه مرجع گزینی(binding theory)= رابطه گروه های اسمی با یکدیگر و گزینش مرجع را به توسط گروه های اسمی بررسی می کند.
-
نظریه حالت(Case theory)= حالت نحوی به گروه های اسمی می دهد.
-
نظریه نظارت(Control theory)= بحث درباره invisible pronoun است، یعنی pro ها.
فصل یک از کتاب هگمن
-
شامل موضوعات
-
واحد تحلیل نحوی
-
واژه و گروه
-
محمول و موضوع
-
اصل فرافکنی
-
نقش های تتایی
-
EPP
مقدمه
گرامر دستور نظامی منسجم از اصول و قواعد است، که ساخت جملات یک زبان را تشکیل می-
چیست دهد. واحد پایه در مطالعات دستوری و نحوی جمله است. گرامر روابطی است بین سازه های یک جمله(component یا constituent). گرامر به واحد های بالاتر از جمله کاری ندارد.
واحد تحلیل نحوی: واحد تحلیل نحوی جمله است. هر جمله خود از سازه هایی تشکیل می شود. این سازه ها گروه ها ((Phrase می باشند. گرامر هیچ اصولی درباره دانش ما از جهان خارج ندارد. یعنی اگر جمله :
John will meet his castle at the meeting.
پذیرفتی نیست ناشی از نحو آن نمی باشد، بلکه این جمله بنا به دلایل کاربرد شناختی و معناشناختی است، که پذیرفتنی نمی باشد.
سازه های گروه ها سازه های بلافصل(immediate) جمله می باشند، و هر گروهی هم خود
بلافصل از سازه هایی تشکیل می شود، که به آن واژه می گویند. این واژه ها را سازه های غایی (ultimate constituent) جمله می گویند. گروه دارای ساختار سلسله مراتبی می باشد(hierarchicall).
می توانیم واژه ها را بر حسب مقولات خود به انواعی تقسیم کنیم. 4 مقوله اصلی داریم: اسم، فعل، صفت، و حرف اضافه. این 4 مقوله اصلی را بر حسب دو مختصه(feature) می توانیم تعریف کنیم:
این مقولات را مقولات واژگانی می نامند و شامل:
اسم(+N, -V)؛ فعل(+V, -N)؛ صفت(+N, +V)، حرف اضافه(-N, -V) می باشند.
علاوه بر مقولات واژگانی مقولات نقشی(functional) هم وجود دارند: C و I یعنی (Complementizer) و I(Inflection= تصریف) دو مقوله نقشی می باشند. =I(+_ tense, +_ AGR) که بعداً در مبحث هسته گروهی به نام IP که همان جمله باشد، در این باره بیشتر بحث خواهد شد.
هر گروهی دارای یک هسته است. هسته اصلی ترین عنصر یک گروه است. مقوله هر گروه هم با توجه به مقوله هسته آن گروه تعیین می شود.
محمول و محمول اصطلاحی است بر امده از منطق و در جمله به آن عنصری اطلاق می شود که
موضوعاتش اصلی ترین بار معنایی را دارا باشد. محمول به موضوعات خود نقش های تتایی(معنایی) می دهد. در جمله عمدتاً فعل محمول(predicate) است. هر محمول ظرفیتی دارد، یعنی تعداد خاصی از موضوعات(گروه های اسمی) را به خود می پذیرد. برای مثال فعل "رفتن" یک محمول بالقوه است، که تنها یک موضوع(argument) دارد. و آن هم فاعل آن می باشد.
گفتم که هر فردی یک mental lexicon دارد که در آن مداخل واژگانی وجود دارد، هر مدخل واژگانی دارای اطلاعات نحوی نیز می باشد، یعنی این که چه موضوعاتی را دارا می باشد. این اطلاعات به دو صورت می باشند: یکی Argument Structure (ساختار موضوعی) و دیگری Subcategorizational Frame (چهارچوب زیرمقوله ای)
ساختار موضوعی حاوی این اطلاعات است، که یک محمول چه موضوعاتی را به عنوان موضوع درونی، و موضوع برونی خود(internal& external argument) دریافت می دارد.
چهارچوب زیر مقوله ای تنها دارای اطلاعاتی درباره موضوع درونی محمول است، که همان متمم (complement) هسته گروه فعلی است. و از این نظر هم با ساختار موضوعی فرق دارد.
صحبت از موضوعات کردم خوب است، که از انواع موضوعات نیز سخنی به میان آورم. موضوعات یک محمول بر حسب این که متمم هسته گروه آن محمول باشند، و یا این که در خارج از آن باشند، به دو دسته موضوع درونی و بیرونی تقسیم می شوند. موضوع درونی همان متمم هسته گروه فعلی است. بعداً خواهم گفت که متمم گروه فعلی در حاکمیت هسته خود است، و بحث حاکمیت جلوتر مطرح خواهد شد. منظور از موضوع بیرونی همان فاعل است که خارج از گروه فعلی قرار دارد.
بحث محمول و موضوعات آن بحثی است در منطق(logic) که اساساً به توسط GB به عنوان بحث ظرفیت پذیرفته شده است. کوتاه سخن آن که محمول می تواند به موضوعات خود چه بیرونی و چه درونی نقش تتایی اعطا کند. این که نقش های تتایی چه می باشند، در نظریه تتا مطرح خواهد شد.
برای شناسایی محمول کافی است بدانیم، که محمول عبارت ارجاعی نیست، اصلی ترین بار معنایی در جمله را دارد، و به گروه های اسمی که موضوع آن می باشند نقش تتایی اعطا می کند. تعداد موضوعات یک محمول همان ظرفیت محمول است. و هر محمولی بر مبنای تعداد موضعاتش طبقه بندی می شود. موضوعات عناصر اجباری جمله می باشند. یک محمول می تواند علاوه بر موضوعاتش عناصری دیگر را به عنوان افزوده adjunct بپذیرد. اما دیگر محمول نمی تواند به این افزوده ها نقش تتایی بدهد. افزوده ها بر رغم موضوعات که در جمله وجودشان اجباری می باشد، اختیاری هستند.
موضوعات implicit argument ها آن موضوعاتی می باشند، که در جمله گاهی تظاهر عینی
غیر صریح دارند، و گاهی هم می توانند تظاهر عینی نداشته باشند. مثلاً به مثال های فعل buy توجه کنید.
1) Hercule bought Jane a book
2) Hercule bought a book.
در جمله اول هر دو موضوع explicit می باشند. اما در جمله دوم تنها یک موضوع صریح داریم. و موضوع دیگر به صورت غیر صریح است.
انواع موضوعات یا گروه ها می باشند، و یا بند(Clause). بند ها خود به دو دسته تقسیم
موضوعات می شوند. بندهای خود ایستا(یا زمان دار=finite clause) و یابند های ناخود ایستا
(بی زمان= non-finite clause).
بند های ناخود ایستا هم به دو دسته تقسیم می شوند، بند هایی که verbless می باشند، و به آن ها بند کوچک(small clause) گفته می شود، و بندهای مصدری(infinitival clause).
بند کوچک همان جملات بی فعل می باشند. این جملات فاقد I یعنی تصریف می باشند. بعداً زمانی که گروه IP را توضیح دادم تصریف هم مشخص خواهد شد. اما کوتاه سخن آن که ساختار این جملات[ NP XP ] است. یعنی چون گروه فعلی ندارند، یک XP به جای VP قرار می گیرد.
مثال آن:
John believes [the taxi driver innocent]
بند داخل قلاب یک بند کوچک است. ساختار آن هم [NP AP] می باشد. علاوه بر بندهای کوچک بندهای مصدری نیز جزو بندهای ناخودایستا می باشند. نمودار های آن بعداً هنگامی که مساله ایکس تیره و گره تصریف مطرح شد، عنوان می شود؛ در این جا تنها به ذکر مثالی از آن بسنده می کنم.
John believes [ the taxi driver to be innocent]
توضیح این که بند کوچک همیشه یک subordinate clause است، و خود به تنهایی نمی آید.
پس از مطرح نمودن مساله محمول و موضوعات آن می رسیم به بحث نقش های تتایی و نظریه تتایی. گفتم که هر محمولی دارای موضوعاتی است. بین محمول و موضوعات آن هم ارتباطی بر قرار است. یعنی ارتباطی معنایی. و این محمول است که به موضوعات خود نقش معنایی(تتایی) می دهد. آن بخش از دستور که وظیفه دادن نقش های تتایی به موضوعات را به عهده دارد theta theory نامیده می شود.
مهم ترین نقش های تتایی شامل:
Agent- patient- theme- experiencer- benefactive- goal- source- locative
می باشد.
باز می گردم به مساله مداخل واژگانی . هر مدخل واژگانی در خود یک theta grid دارد، که مشخص کننده این است که یک محمول چگونه نقش های تتایی به موضوعاتش می دهد.
Theta Criteria 1. هرموضوعی تنها و تنها یک نقش تتایی به خود می پذیرد
2. هر نقش تتایی تنها و تنها به یک موضوع اختصاص داده می شود.
علاوه بر گروه ها که می توانند موضوع محمول واقع بشوند، بند ها (Clause) هم می تواند موضوع محمول بشود، اما نمی توان به بندها نیز نقش تتایی اختصاص داد.
اصل فرافکنی Projection Principle
Lexical information is syntactically represented.
اطلاعات واژگانی نمود نحوی دارند.
اصل فرافکنی گسترده
این اصل بیان می دارد، که هر جمله باید دارای یک subject باشد، یعنی هیچ جمله ای را در زبانی نمی توان یافت که فاقد فاعل بوده باشد.